
سهم ایرانیان در تاریخ نگاری اسلامی قبل از حمله مغول
کلیفورد ادموند باسورث
دانشگاه منچستر
مترجم:علی مرشدی زاد
آنچه که از فصول پیشین بر می آید تصویری از غنا ،وبویژه تداوم تاریخ وتمدّن ایران است.سه دهه پیش هنگامی که شاه فقید ایران دو هزار و پانصدمین سالگرد پادشاهی ایران- رقمی هرچند من در آوردی ،ولی نشاندهنده شدّت احساسات در قبال گذشته این سرزمین- را جشن گرفت بعدی از ریشه های ایران در گذشته بر ما مکشوف شد.این استمرار میراث در ایران به شکل بارزی بیش از سایر کشورهای خاورمیانه یا نزدیک احساس میشود ، زیرا در جاهای دیگر به واسطه حوادثی مانند اشغال شرق مدیترانه به دست اعراب مسلمان ویا نابودی بیزانس به دست لاتینیها و سپس ترکها، گسستهای خشونت باری در سنّتهای ملّی و دینی حادث شده است.بنابراین تلاشهای به عمل آمده در قرن بیستم به عنوان مثال توسّط مصریان برای تاکید بر استمرار حیات مصر از زمان فراعنه، وتلاش نویسندگان مارونی لبنانی برای احیای گذشته فنیقی این کشور و جهت گیری تاریخی به سمت غرب، ویا تلاش صدّام حسین در سالهای اخیر نه تنها برای بازگشت به جنگ قادسیه بلکه به بین النهرین زمان بابلیها و آشوریان، با ایجاد گردانی در گارد جمهوری به نام حمورابی، جملگی تحمیلی و ساختگی بوده است.
از سوی دیگر بسیاری از ایرانیان بسیار به گذشته قبل از اسلام تعلّق خاطر دارند هر چند کسانی نیز هستند که این گذشته را تقبیح می کنند.همیشه جایگاهی برای مشاهده افتخارات و عظمت ایران باستان وجود داشته است: بقایای پایتخت بزرگ کورش در پاسارگاد، مجموعه قصر داریوش و خشایارشاه در تخت جمشید،سنگ نبشته های متعدّد ساسانیان در کوههای زاگرس،طاق کسری در تیسفون نزدیک بغداد ومانند اینها.اینگونه است که زمامداران اوّلیه ای که دارای ذهنیت تاریخی بودند به این عتیقه ها ،به رغم ماهیتشان که بقایای کفر بودند ،علاقه نشان می دادند.عضد الدوله امیر بزرگ آل بویه از پایتخت هخامنشیان در تخت جمشید بازدید کرد،و موبد زردشتی ای از اهل محل را فرا خواند تا نوشته های پهلوی را برای وی ترجمه کند و خود نیز به یاد این حضور نوشته ای به زبان عربی بر آنجا نگاشت.۱
همچنین کتاب شاهنامه فردوسی که شکوه ادبیات جدید فارسی است ،به بیان شکوه ایران باستان قبل از اسلام می پردازد ،وقهرمانان موجود در این کتاب- رستم، اسفندیار، تهماسپ ،کیکاووس،بهمن،ایرج،و......-در نامگذاری شانه به شانه نامهای اسلامی زده اند.فردوسی به رغم مسلمان بودن، اسلام را تهدیدی برای میراث پارسی،ممنوعیت دین قدیمی زردشتیان وسنّتهای قهرمانی می دانست، و بیم آن داشت که زبان عربی به عنوان زبان میانجی در ادبیات، الهیات،حقوق و علم جایگزین زبان فارسی شود، اگرچه قادر نبود مواد در دسترس خود را در هم آمیخته دیدگاهی منسجم از گذشته ملّی خود ارایه دهد۲امّا اونمی بایست نگران هر گونه تهدید احتمالی علیه میراث پارسی می بود،زیراخاصیت ترمیم پذیری این فرهنگ ملّی چنان بود که می توانست خود رابا دین و قانون اسلام تطبیق دهدوهمچنان زنده بماند.درواقع می توانست به شکلی ملموس بر سیر حرکت اسلام در شرق دنیای اسلامی تاثیر گداشته، آن را تعدیل کند به گونه ای که هیچگاه هویت خاص ومتمایز ایرانی در دین جدید محمّد(ص) ادغام نشود ، بلکه سرآغاز داستان بلند دیگری باشد.
آن جنبه از فرهنگ پارسی که در اینجا مورد بحث قرار میگیرد تاریخ مکتوب ایران در دوره اسلامی تا زمان حمله مغولان، و بویژه اینکه چگونه پارسیان در دوره شکل گیری خود را به عنوان وارثان یک گذشته ملّی عظیم در نظر می گرفتند و در عین حال دراین برنامه الهی برای نجات و رستگاری بندگان تحت لوای اسلام شرکت می جستند.
میزان قابل ملاحظه ای از مطالب در دسترس مربوط به ایران ما قبل اسلام ممکن است باعث شوند شخص بپندارد که همچنانکه پارسیان دوره اسلامی به تاریخ اهمیت می دادندوشاهنامه نمونه بارزی ازاین تاریخ منظوم و حماسی است،پارسیان قبل ازاسلام نیز به تاریخ ملّی خود ارج می گذاشتند.امّا به نظر نمیرسد که سلسله های پارسی قبل از حمله اعراب به صورت رسمی ومدوّن علم تاریخ نگاری را به وجود آورده باشند.پارسیان طی قرن ششم قبل از میلاد به همراه مردمانی ماد امپراتوری هخامنشی را بنیاد نهادند. امّا آنچه که ما از فتوحات کورش در بین النهرین می دانیم عمدتا برگرفته از متون و الواح تاریخی محلّی در همان بین النهرین است،و داریوش بود که اندکی بعد با نوشتن به زبان محلّی خود ،پارسی کهن سرزمین خود ،و نیز به زبانهای دیوانی و فرهنگی مانند بابلی وعیلامی خود را زمامدار همه ایران اعلام کرد: زاده یک نیای هخامنشی نام بخش با اقتداری نیروگرفته از خداوند حافظ این سرزمین، اهورامزدا.
اینگونه متون کتیبه ایِ خود بیانگرانه که در زمان پارتیان و ساسانیان نیز ادامه یافت، انگیزه ای تبلیغی در ورای خود داشتند، وآشکارا در پی آن بودند که اراده پادشاه را به اطلاع معاصران برسانند؛امّا ظاهرا سنّت رسمی مستمرّی برای ثبت تاریخ توسّط کسانی مانند وقایع نگاران دربار وجود نداشت.کتابهای ثبت قوانین مادها و پارسها که در فصل ششم کتاب دانیال نبی آمده است احتمالا دفتر ثبت اداری بودند که فرمانهای رسمی را در خود ثبت و ضبط می کردند و به صورت کتابچه ای راهنما در خدمت کارگزاران دیوانی قرار داشتند.بنا براین در اینجا نیز همانند تمامی تاریخ ایران پیش از اسلام، جابجایی زمامداران در درون سلسله ها، مسایل مربوط به روز شمارها (که در فقدان یک دوره رسمی مانند آنچه رومیان، یهودیان،ومسیحیان داشتند،دشوار به نظر می رسد)،محاسبات مربوط به جنگها و فتوحات،ووجود نظام های مالی و اداری را باید در منابع خارجی ،ومهم تر از همه در منابع بابلی و یونانی جستجوکرد. پروفسور یارشاطر خود چنین مطرح کرده است که ممکن است دین زردشتی و جهان بینی موجود در آن ماهیّت دیدگاههای پارسیان آن زمان در باره تاریخ را رقم زده باشد.این واقعیّت که خطوط کلّی تاریخ کیهانی توسّط خالق آن اهورا مزدا تعیین شده،و تاریخ بشر دارای جنبه دنیوی اندکی است،مانع از کنجکاوی و اشتیاق طبیعی به سمت این موضوع، استفاده از نیروی ذهنیی انتقادی،وتمایل به جمع آوری و سامان دهی واقعیتهای مربوط به فعالیتهای بشری شده است.در عوض چنانکه در مورد دوره ساسانیان به روشنی صدق می کند،تاریخ با صحّه گذاشتن بر آرمانهای دین و دولت،در خدمت مقاصد اجتماعی و اخلاقی قرار گرفت.این مطلب همچنین به ما نشان می دهد ومی آموزد که با تاکیدی که بر خرد گذشتگان (سلف صالح به قول مسلمانان بعدی) صورت می گرفت ،وتاثیرات مصیبت بار انحرافاتی مانند مانویت و گرایش به مزدک نشان داده می شد، عامّه مردم به قدرت وانسجام امپراتوری ایران تحت زمامداران رﺋوف وموبدان خردمند پی می بردند.[3]
به هر حال در دوره ساسانیان سنّت ملّی مفصّلی شکل گرفت که ابتدا به صورت شفاهی،و اغلب در قالب اشعار حماسی و عاشقانه بود،و اگر ویژگیهای فوق را در نظر بگیریم می توانیم آنها را تاریخ بنامیم.این سنّت ملّی چارچوبی از سلسله ها و زمامداران را از زمان پیشدادیان به بعد در اختیار ما می گذارد، امّا بر چهره های قهرمان برجسته به عنوان تجلّیات شکوه ملّی تمرکز دارد و تلاشی برای اراﺋـه روزشمار حوادث و یا توصیف تحوّلات سرزمینی وسیاسی امپراتوری ایران ،استانهای تشکیل دهنده و مردم آن به عمل نمی آورد. بنابراین داستانهایی حماسی مانند داستان اوّلین انسانها یا مبارزه میان ایران و توران همانند داستانهای هومری Beowulf یا Nibelungenlied و یا داستان Chanson de Ronald اندک مطلبی را در باب تاریخ حقیقی در اختیار ما می گذارند.
با وجود این پس از مرحله شفاهی، به نسخه های مکتوب این حماسه های ملّی نیاز افتاد ، و این ادبیات در دوره ساسانیان با عنوان «خدای نامگ» ثبت وضبط شد که دربر دارنده عاشقانه های عامیانه،یا داستانها، بود که در بخش شرقی جهان پارس شامل خراسان، خوارزم، و سیستان(ونیز در بخش های شمالی ،و سرزمینهای قفقاز با سنّتی متمایز)که سنّتهای قهرمانی نیرومند وگسترده ای داشتند،دهان به دهان می گشت.[4]و البتّه این «خدای نامگ» در نسخه های متعدّد خود به زبان فارسی و سپس ترجمه های آن به زبان عربی (مشخّصا ترجمه دبیر فارسی الاصل اوایل دوره عباسیان،ابن مقفّع که در سال 139/756 یا اندکی پس از آن در گذشت) در دوره پس از اسلام به صورت بنیانی برای تاریخ نویسی های عربی و سپس فارسی در آمد[5]،وبه همین ترتیب الهام بخش شاعرانی شد که در راس آنها حکیم ابوالقاسم فردوسی و اسدی توسی قرار دارند، و این آثار به صورت قهرمان نامه نیاکان در آمدند. این آثار هسته ای را به وجود می آوردند که بر گرد آنها اطلاعاتی دارای ارزش تاریخی بیشتر ،برگرفته از رشته های جانبی-کتیبه ها،الواح سفالی، پاپیروس، سکّه ها-و شواهدی از اوستا و دین زردشتی پارسی میانه و متون حقوقی را می توان جمع کرد.[6]
امپراتوری ساسانی امپراتوری پیچیده ای بود دارای دبیرانی که دستگاه دولتی را اداره می کردند؛دبیر ارشد در دربار اردشیر اوّل(قبل از سال 40-224) یکی از مقامات دربار محسوب می شد که افتخار داشتند در آتش مقدّسی که شاپور اوّل در نقش رستم ایجاد کرده بود به نام آنها قربانی صورت گیرد.[۷]یکی از پیامدهای اهمّیت این طبقه کاتب وجود اسناد و مدارک رسمی بود.شاید انتظار برود که که اینامر به شکل گیری سنّت مناسب تاریخ نگاری انجامیده باشد ، امّا در این دوره نیز به مانند دوره های پیشین تاریخ ایران این چنین اتّفاقی نیفتاد. کارنامگ اردشیر پاپکان برداشتی زنده در باره بنیان گذار این سلسله است که وی را به هخامنشیان و اردوان منتسب می سازد8]امّا بیش از این که تاریخ جدّی باشد خیال پردازی است.اطّلاعاتی که درباره اردشیر در کتاب تاریخ طبری، موّرخ مسلمان ایرانی، آمده است داستانی بیشتر جدّی و کمتر مطلوب در باب پادشاهی است که بیش از آنکه در قالب قهرمان بنیانگذار یک امپراتوری ظاهر شود در چهره یک غاصب به تصویر کشیده شده است، و طبری احتمالا از یک سنّت تاریخی مستقّل از کارنامگو خدای نامگ استفاده کرده است[۹]
تمامی این مطالب ما را به این نتیجه می رساند که هنگامی که اعراب در قرن هفتم میلادی ایران را فتح کردند و بنا به گفته ریچارد فرای فرایند غلبه ایرانیان بر اسلام آغاز شد،نمونه قابل توجّهی از تاریخ نگاری ایرانی وجود نداشت.از سوی دیگر اعراب – اگر چه به لحاظ فرهنگی پست تر از ایرانیان بودند-افسانه های تاریخی خود را داشتند، افسانه های ایّام العرب که در واقع به ستایش از قبیله ها و سران قهرمان آنها می پرداختند و در این میان اطلاعات خالصی در باره روابط قبیله های یمن و شمال وشرق شبه جزیره عربستان با قدرتهایی خارجی مانند بیزانسی ها، ایرانیان، و اتیوپیایی ها و همپیمانان عرب آنها مانند غسّانیان و لحمیان در اختیار می گذاشتند[۱۰]مهم تر از همه ریشه های مستحکم دین اسام در تاریخ بشری بود.حضرت محمّد بر خلاف چهره مبهم و غبار آلود زردشت شخصیّتی کاملا اثبات شده در تاریخ است که اعمال ایشان اسوه ای برای بشریّت و سخنانشان مجرای وحی الهی است که به لحاظ زمانی مشخّص است و محدّثان و اخباریان آنها را برای آیندگان ثبت و ضبط کرده اند.از درون سیره پیامبر و فهرست زندگینامه اصحاب، تابعین وچهره های علمی و دینی مسلمان ادبیاتی به ظهور رسید که بسیاری از ویژگیهای علم واقعی تاریخ را در درون خود داشت[۱۱] اعراب نه تنها از دوره ای مشخّص برخوردار بودند، چیزی که ایرانیان اوّلیه فاقد آن بودند، بلکه تبیینی غایت شناسانه از سیر تاریخ نیز ارایه می دادند و این معنا را در برداشت که گستره یک تاریخ در بادی امر تنها بر سیره پیامبر بنا یافته است و فتوحات بعدی مسلمانان را باید در گستره ادیان و فرهنگهای پیشین که اهدافی نجات بخش و رستگاری بخش داشتند،مد نظر قرار داد. بنابراین راه به سوی تالیف تاریخ جهان گشوده شد که در راس آنها در تاریخ عربی- اسلامی تاریخ طبری قرار دارد.ابداع دیگر عربها ، که ایرانیان پیش از اسلام هیچگاه از آن استفاده نکرده بودند ترتیبات سالنامه نویسی و وقایع نگارانه برای انتقال اطلاعات تاریخی بود که در اواخر قرن دوّم هجری و اوایل قرن سوّم یعنی در ابتدای قرن نهم میلادی توسّط تاریخ نویسانی از مکتب عراق مانند هیثم بن ادی ومحمّد الواقدی اتّخاذ شد،و این شیوه ابراز احتمالا تحت تاثیر سنّت نیرومند بیزانسی در نوشتن تاریخ وقایع نگارانه قرار داشت[۱۲]
بنابراین با وجود این مدلها تعجبی ندارد که اوّلین محققان مسلمان ایرانی در نوشتن تاریخ، چه به صورت تاریخ نگاری و چه به شکلهای دیگر، به جای استفاده از زبان خویش از زبان عربی استفاده کنند.این بدین نعنا نیست که زبان فارسی قابلیّت چنین استفاده ای را نداشت؛ زبان پارسی میانه وپارسی جدید به مرحله ای از انعطاف وقدرت ابراز رسیده بودندکه می توانستند به خوبی از عهده حمل چنین نوشته هایی بر آیند.عواملی دینی فرهنگی که باعث برتری زبان عربی به عنوان زبان علمی در سه یا چهار قرن نخست ورود اسلام به ایران شدند ،چنانکه زبان فارسی تنها به صورت تدریجی توانست منزلت برابر خود را در مقابل زبان عربی باز یابد به خوبی شناخته شده اند و در اینجا ضرورتی برای پرداختن مجدّد به آنها وجود ندارد.(در اواخر دوره تیموریان یعنی در اواخر قرن هشتم میلادی/چهارم هجری و در قرن نهم میلادی/ پنجم هجری همچنان شاهدیم که آثار عمده تاریخی مربوط به جهان ایران و آسیای مرکزی به نثر مصنوع ومتکلّف عربی که ویژگی آن زمان بود نگارش می یافت،که از جمله آنها تاریخ تیموری و شرح فتوحات آنها در کتابهایی مانند عجایب المقدور فی نوایب تیمور نوشته احمد بن محمّد بن عربشاه متوفّی به سال 854/1450 است که اصالتا عرب بود ولی در مناطق آسیای مرکزی و دنیای ترک پرورش یافت).کافی است تکرار کنیم که تقریبا تمامی ادبیات به جا مانده از مسلمانان ایرانی تا قرن چهارم / دهم به زبان عربی است،و شامل آثار دولتمردان و ادیبان برجسته ای است که گاه تا سرحدّ پیوندهای تبارشناسانه خود را در سنّت عربی اسلامی قرار می دادند.حتّی بسیاری از آنها کوشیدند خود را به موالی قبایل عرب منتسب سازند.(چنان که طاهریان که بی هیچ شکّ و شبهه ای ایرانی بودند خود را به قبیله خزاعه منتسب می کردند و این مطلب دستمایه طنزی برای برخی از شاعران از جمله دعبل خزاعی که خود از این قبیله بود، گردید).۱۳ با وجود این هنگامی که پارسی جدید در مناطق شمالی و شرقی جهان اسلام، یعنی مناطقی که همچنان پیوند نیرومندی با داستانهای اساطیری و قهرمانی گذشته ایران داشتند ظهور یافت، به تدریج شاهد ظهور نوشته های تاریخی به زبان فارسی هستیم ، که با خلاصه تاریخ طبری که توسّط ابو علی محمّد بلعمی ، وزیر سامانی نگاشته شد، آغاز میشود.وی نوشتن این کتاب رادرسال 359/64-963
آغاز کرد، و مطالبی رابدان افزود که در متن اصلی تاریخ طبری یافت نمی شود و البتّه عزم آن نداشت که این تاریخ نگاری را تا زمان خود استمرار بخشد[۱۴]
اوّلین مورخان فتح ایران ظاهرا خود را ایرانی نمی دانستند، و یا اگر هم دارای تباری ایرانی بودند – به مانند بلاذری که از فارسی ترجمه می کرد و برداشتهای وی در باب این فتوحات مفصّل ترین ومعتبر ترین آنهاست– این رابطه تباری به گدشته های دوربرمی گشت.امّا عربی مانند ابن واضح الیعقوبی (متوفّی به سال 284/897)سالهای اوّلیه خدمت خود در دستگاه طاهریان خراسان را می گذراند،و بنابراین از امور ایران آگاهی داشت، و معاصر وی ابو حنیفه دینوری (متوفّی به سال 282/95-894)بدون شک ایرانی بود و کتابی با عنوان کتاب الاخبار الطوال درباب تاریخ نوشت که تا پایان خلافت معتصم (227/842) را دربر می گرفت.این کتاب تاریخ نگاری نیست، بلکه به صورت روایت تاریخی مستمرّی است که اِسنادات و ارجاعات گسستی در آن به وجود می آورد، و بنابراین به تاریخ ماهیتی ادبی می بخشد.کتاب دینوری به صورت تاریخی عمومی آغاز می شود،امّا سپس به تاریخی از نگاه یک ایرانی بدل می شود.به قهرمانان افسانه ای ایران،رهبران دینی مانند زردشت و مزدک ،و سلسله های حکومتگری مانند ساسانیان پرداخته می شود ،و تاریخ دوره اسلامی مشخّصا بر حوادث مربوط به ایران مانند آغاز دعوت عبّاسیان و اقدام ابومسلم،جنگداخلی میان امین ومامون، ظهوربابک خرّمدی و سقوط افشین حیدرمتمرکز است.دینوری در زمانه خود رویکردی دست اوّل به تاریخ داشت؛ او در پی آن بود که به ارایه دیدگاهی ایرانی بپردازد،و توانست از منابع فارسی از جمله افسانه های قبل ازاسلام، ونیز منابع معتبر عربی بهره جوید. افزون بر این،او کوشید با اقدامی ابداعی تاریخ ملل وامپراتوری های مختلف قبل از اسلام را به هم پیوند داده،نوعی همزمانی روزشمارانه بین آنها به وجود آورد،واین تکنیکی است که روزنتال احتمال می دهد برگرفته ازتاریخ نگاری مسیحیّت یونانی- سوری باشد، زیرا نویسندگان ایرانی پیش از وی که کوشیده بودند میان حوادث تاریخی پارسیان و سلوکیان همزمانی برقرار کنند با شکست روبرو شده بودند[۱۵]
تاریخ عمومی ابوجعفر طبری (متوفّی به سال 311/923)با عنوان تاریخ الرسل والملوک از حیث پرداختن به تفاصیل و تعداد برداشتهایی که از حوادث موازی ارایه می دهد برای مورّخان دوره های آغازین اسلامی بسیار ارزشمند است، و دستاورد شگرف طبری در این کتاب به صورت الگویی از نحوه تاریخ نویسی برای نسلهای بعدی درآمد.[۱۶]اگرچه موضع وی به هنگام پرداختن به حوادث دوره عبّاسیان ، موضع یک پایتخت نشین یعنی بغداد است،وی اصالتا ایرانی و از اهالی طبرستان است.وی در سه بخش همزمان به بررسی تاریخ جهان قبل از اسلام می پردازد که عباتند ازتاریخ یهودی – بابلی، تاریخ اعراب و جاهلیّت و تاریخ ایرانیان،از اولین انسان یعنی کیومرث و قهرمانان افسانه ای تا دوره ساسانیان، سلسله ای که تاریخ طبری در غیاب آثار بومی تاریخ نگارانه مربوط به این دوره- چنان که گفته شد- از حیث پرداختن بدان ارزش بسیار زیادی دارد.سیره حضرت محمّد از الگوی سیره نویسی وزندگینامه های موجود در آن زمان پیروی می کند، امّا پس ازهجرت، از شیوه ای تاریخ نویسی استفاده شد که در بر دارنده بهره گیری دقیق از منابع تاریخی و اِسنادات آنها به همراه خبرهایی بود که پیوسته مورد استفاده قرار می گرفت. طبری در بیان تاریخ اعراب موجود در ایران عمدتا بر آثار مداینی(متوفّی به سال 215/830 یا225/840) که به تاریخ خراسان ، فارس،وسند می پردازد، تکیه دارد،و میتوان گفت اگر طبری از این آثار استفاده نکرده بود از میان رفته بودند.ما از عناوین به کار رفته در فهرست ابن ندیم در می یابیم که مداینی کتاب خاصّی در باره شکست خراسان و تک نگاشتهای دیگری در باره زمامداری رهبران مهم عرب مانند قتیبه بن مسلم،اسد بن عبد الله القصری ونصر بن سیّار به رشته تحریر در آورده است.طبری همچنین از آثار از میان رفته ابومخنف(متوفّی به سال 157/773) که متخصّص در حوزه تاریخ عراق بود، وبه طور خاص به بیان سنّتهای قبیله ای ازدی می پرداخت استفاده کرده است،امّا از آنجایی که امارت عالیه عراق در آن زمان مسولیت خراسان و به طور کلّی شرق را نیز عهده دار بود،طبری به این مطالب برای بیان حوادث آنجا اهمیّت می داد.[۱۷]امانتداری طبری در نقل مطالب تا بدانجاست که نقل قولهایی را از زبانهای خارجی [ غیر عربی] ، از جمله فارسی مانند اشعاری فارسی در باب گسیل اعراب به سرزمینهای بالای آرودریا و دیگر عبارات رهبران مسلمان ایرانی به مناسبتهای مختلف را در خلال مطالب خود می آورد[۱۸]
در دوره پس از درگذشت طبری ، شاهد تاریخ عمومی سیّاح، جغرافی دان و تاریخدان عرب ، مسعودی(متوفّی به سال 345/956) هستیم که در کتاب خود ، مروج الذّهب و تاریخ مختصر خویش با عنوان کتاب التنبیه در کنار توصیف زمامداران خارجی شناخته شده برای مسلمانان زمان خویش به دوره طولانی و قابل ملاحظه ای از تاریخ پادشاهان اوّلیه ایران می پردازد ،وپدیده ها و حوادث جهانی را از منظری کاملا متفاوت از طبری دارای ذهنیّت دینی مورد بررسی قرار می دهد.رویکرد مسعودی را می توان تفسیری فرهنگی و فراگیر از تاریخ نامید،[19] و همزمان المطهّر بن طاهر المقدسی ایرانی از این سنّت تبعیّت کرد. مقدسی در سال 355/966 در باست در جنوب افغانستان که در آن زمان تحت حاکمیّت مجموعه ای از موالی ترک سامانی قرار داشت کتاب خویش را با عنوان کتاب البدء والتاریخ را نوشت. نویسنده در این کتاب همان ملاحظات تاریخی مسعودی را البتّه از زاویه ای فلسفی تر وانتقادی لحاظ می کند، و سه جلد از شش جلد کتاب خود را به بحث درباره تاریخ باستان از زمان خلقت به بعد، چارچوب کیهانی جهان،وبنیانهای فلسفی ادیان مختلف اختصاص داده و سپس به تاریخ اسلام می پردازد.چندان احتمال نمی رود که مقدسی ،که چهره ای بسیار نا مشخّص است، شناختی از مسعودی داشته باشد؛ بلکه بیشتر به نظر می رسد که وی نماینده غلیان ایده هایی فلسفی و دینی است که طی قرن چهارم/دهم حد اقل در میان پیروان وگرایشهای نزدیک به اسماعیلیه در سرزمینهای شرقی ایران یعنی خراسان، سیستان، و ماوراءالنهر مشهود است و رویکرد فلسفی خاص خود را در قبال مسایل دین وکیهان شناسی دارد.[20] به هرحال کتاب مقدسی نشان دهنده بن بست شکل گیری تاریخ نگاری در ایران بود، وتقریبا به طور کامل به فراموشی سپرده شد.
جریان غالب تاریخ نگاری در ایران که همچنان به زبان عربی نوشته می شد، توسّط نویسنده ای همچون حمزه اصفهانی (متوفّی پس از سال 350/961)در کتاب وقایع نگاری اش با عنوان تاریخ سنی ملوک الارض والانبیاء استمرار یافت. این کتاب چنان که از عنوانش بر می آید هر دوتاریخ دنیوی و مقدّس را از قوم بنی اسراییل تا یونانیان و ایرانیان و پس از آن در بر می گیرد،امّا نویسنده به دلیل ایرانی بودن و داشتن احساسات قومی(ابن القفتی وی را به عنوان هوادار سرسخت شعوبیه ایرانی در مقابل عربها توصیف میکند) شاهان ایرانی را در ابتدا می آورد و در آخرین فصل به زمامداران اسلام می پردازد و قسمت خاصّی را نیز به حاکمان خراسان اختصاص می دهد.امّا وی هرقدر هم که دارای تعصّب ضد عرب باشد،نویسنده ای دقیق وباهوش است که از جریانهای تشکیل دهنده تمدّن اسلامی و ضرورت دقّت و صحّت در موضوعات وقایع نگاری آگاهی دارد.[21]
سلسله های پیاپی در خلافت عباسی اکنون مورّخانی خاص خود داشتند.چه خوب بود اگر ما هنوز هم کتاب تاریخ ولاة خراسان نوشته مولف عصر سامانی ابو علی الحسین السلّامی را در اختیار داشتیم .وی در واقع در خدمت امیران مهتجد چغانه در بالای آرودریا قرار داشت که در دوران مختلف حکومت خراسان را در اختیار داشتند، و ظاهرا بخت وی با چغانیان گره خورده بود. خوشبختانه آثار او که برای شناخت تاریخ حاشیه های شرقی جهان اسلام حایز اهمیّت است،مورد استفاده گردیزی مورّخ غزنوی، و ابن اثیر مورّخ تاریخ عمومی از بین النهرین قرار گرفته است، وآخرین حوادث مشترک هر دو منبع – که تقریبا به اطمینان می توان گفت از سلّامی گرفته اند-درگذشت ابو علی چغانی وپسرش در سال 344/955 به واسطه بیماری طاعون است.[22]
در ربع دوّم سده چهارم/دهم ،غرب ایران تقریبا به طور کامل تحت حاکمیّت زمامداران بومی دیلمی یا سلسله های کرد قرار داشت،و سنّت تاریخ نویسی خویش را توسعه بخشیده بود.نیاز سلسله هایی جدید و اصالتا بربر مانند آل بویه دیلمی به پیدا کردن جایگاهی برای خود در سیر تحوّلات جهان اسلام و حفظ اقتدار خویش- در درجه نخست قبل از آن که بتوانند عبّاسیان را مورد تهدید قرار دهند وآنان را به تایید مشروعیّت خود وادار سازند یعنی هنگامی که از قدرت اندکی برخوردار بودندکاملا بر اساس نیروی نظامی بود- در چشم امّت اسلامی( اگرچه اسلامی که آل بویه بدان گرایش داشتند،تحت تاثیر ماهیّت اسلامی شدن منطقه کوهستانی خزر ،تشیّع اسماعیلی بود) این امر را تقویت کرد.یکی از ابزارهای آنها برای به انجام رساندن این فرایند مهارتهای ادبی و تاریخی اعضای خانواده صابی از اهالی حرّان در شمال سوریه ، و به ویژه بهره گیری از تجربیات دبیر عضد الدوله، ابو اسحاق ابراهیم ابن هلال الصابی (متوفّی به سال 384/993) بود، که در حالی که مغضوب و زندانی بود همّ خود را به نگارش آنچه که تاریخ رسمی آل بویه قلمداد شد مبذول کرد.تنها خلاصه ای از این کتاب باقی مانده است، امّا با فرض ماهیّت الزاما ستایش آمیز و توجه خاص امیر بدان، به دشواری می توان کتاب التّاج فی اخبار الدوله الدیلمیّه را نمونه ای از یک تاریخ بی طرف به حساب آورد؛[23] اعضای بعدی خانواده صابی که در خدمت آخرین امیران آل بویه و پادشاهان اولیه سلجوقی بودند، به عنوان وقایع نگار جدّی و منصف زمانه خویش شناخته شده اند.[24]
امّا محیط اجتماعی اواخر آل بویه یکی از بزرگترین مورّخان ایرانی یعنی ابو علی احمد مسکویه ( متوفّی به سال 4221/1030)را در دامان خود پرورش داد که به عنوان مقام ارشد مالی به امیران آل خدمت می کرد ،و در عین حال فیلسوف و دانشمندی بود که رویکرد او به تاریخ نشان دهنده احساسات نیرومند ملّی گرایانه ایرانی وی وغلیان هیجانی ایده های دینی و کیهان شناسانه ای بود که پیش از این در خصوص المطهّر المقدسی ذکر شد. مسکویه می خواست تاریخ عمومی اش ،تجارب الامم و تعاقب الهمم الگویی برای خوانندگان باشد، بنا براین در بخش آغازین کتاب دوره هایی مانند قبل از طوفان نوح را حذف کرد، مطالبی که دانستن آنها نمی توانست درسهایی عینی برای خوانندگان زمانه وی فراهم آورد، و بنابراین کتاب خود را با آنچه که قدیمی ترین تاریخ ثبت شده میدانست، یعنی تاریخ پادشاهان ایرانی، آغاز کرد.وی به همین ترتیب از بازگویی سیره ومعجزات پیامبران به استثنای حضرت محمّد اجتناب کرد،زیرا [از نظر او] این اشخاص استثنایی و برخوردار از نعمت معنوی نمی توانستند برای مردم عادّی که با مشکلات روزمره دست به گریبانند الگو باشند.هنگامی که او به زمانه خویش می رسد، موقعیّتش در دیوان آل بویه،در مرکز حوادث سرزمینهای ایرانی، به وی امکان می دهد که اسناد قضایی و دیپلماتیک کامل،و تحلیلها و تفاسیر بسیاری درباره منش و انگیزه های زمامداران آن زمان ارایه دهد،و این امر با هدف کلّی و در خصوص ارایه الگوهای اخلاقی برای نسلهای بعدی و نشان دادن ارزش تاریخ به عنوان راهنمای رفتار درست همخوانی دارد.[25]
معاصر جوان تر مسکویه، ابو ریحان بیرونی( متوفّی به سال 440/1048)در جهتی مخالف، مطالعات خود را روی منتها الیه شرقی جهان اسلام متمرکز کرد.انسان متعجّب می ماند که چگونه منطقه ای مانند خوارزم ، که جزیره ای با قومیّت و فرهنگ ایرانی در میان دریایی در حال ترکی شدن در استپهای اطراف بود،چنین فرد جامع الاطرافی را در دل خود پرورش داده است؛این احتمال وجود دارد که فرهنگ قدیم خوارزمیان که ویرانی آن از حمله اعراب مسلمان آغاز شده بود هنوز آنقدر حیات داشت که ظهور شخصیّتی مانند بیرونی را امکان پذیر سازد.از بخشهای به جا مانده آثار بیرونی در مجلّدات بیهقی ،مورّخ عصر غزنوی می توانیم دریابیم که این آثار دربردارنده تاریخ مفصّلی از سرزمین او بود،و کتاب او الاثٍار الباقیه به جنبه وقایع نگاری تاریخ، دوره ها و تقویم های ملل مختلف جهان متمدّن اختصاص دارد.الاثار الباقیه با بهره گیری از نجوم و طبیعیّات اطلاعاتی را در قالب جدول ارایه کرد که پیش در آمد تقویمهای تاریخی در دوره های بعد بود، و بدین ترتیب تحوّلی جدید در تاریخ نویسی به وجود آورد. نگاه بیرونی به منابع تاریخی بدین صورت بود که اعتقاد داشت باید به این منابع( به استثناء قران که برای وی به عنوان یک مسلمان دارای اعتبار بود) با شکّاکیتی از روی تیزهوشی نزدیک شد،و تا بدانجا که ر توان انسان است و بقای مواد تاریخی اجازه می دهد، در پرتو مطابقت قطعه های اطلاعات با طبیعت و خرد ،آنها را مورد مقایسه و ارزیابی انتقادی قرار داد.[26]
تمامی این نویسندگان در درون سنّت اصلی تاریخ نویسی اسلامی قرار می گیرند که به زبان عربی نوشته می شد،و مورّخان ایرانی الاصلی مانند آنها همچنان تا زمان مغول و پس از آن آثار مهم خود را به این زبان می نوشتند. باید به اهمیّت کتاب زبده النصره و نخبه العسره نوشته فتح بن علی بنداری اصفهانی (درگذشته در اواخر قرن هفتم/سیزدهم) در باب تاریخ سلجوقیان بزرگ در ایران و عراق اشاره کرد، که خلاصه ای از تاریخ گمشده عربی مربوط به سلاجقه بزرگ نوشته عماد الدین کاتب اصفهانی بود، واین کتاب نیز خود خاطرات گمشده یکی از مقامات سلجوقی به نام انوشیروان ابن خالد (متوفّی به سال 532 یا 533/39-1137)را در درون خود حفظ می کرد؛ این خاطرات میتوانستند به مانند مجلّدات بیهقی که به غزنویان اختصاص داشتند، جزییات عملکرد دیوان های سلجوقی را بیان کنند و به نسلهای بعد انتقال دهند(به مطالبی که در ذیل می آید مراجعه شود).[27] پیش از این از اثر ابن عربشاه که سه قرن بعد نوشته شد یاد کردیم.
امّا از قرن پنجم/یازدهم استفاده از زبان فارسی ، که چنانکه پیش از این ذکر شد در سرزمینهای شرقی ایران با ترجمه بلعمی از تاریخ طبری آغاز شده بود ،به شکوفایی رسید.یکی از عوامل دخیل در این امر قدرت پایدار سنّت ملّی ایرانی در شرق در مقایسه با غرب بود، که سامانیان و حمایت آنها از زبان فارسی به عنوان وسیله ابراز خلّاقیت ادبی ،که در اشعار آن زمان یافت می شد ، نیز آن را تشویق می کرد، وجانشینان سامانیان در جنوب اورادریا،یعنی تکان غزنوی نیز این شیوه را استمرار بخشیدند.ظهور ترکان – که در غزنویان، قراخانیان، سلجوقیان، و خوارزمشاهیان تجلّی یافت- دوّمین عامل ظهور زبان فارسی به عنوان رسانه ای فرهنگی بود،فرایندی که نهایتا زبان فارسی را به دوّمین زبان جهان اسلام بدل کرد که از آناتولی در غرب تا بنگال در شرق را دربر می گرفت. ترکان با پیشینه فرهنگی محدود، فرهنگ ایرانی را با اشتیاق پذیرفتند و بدین وسیله استفاده از زبان فارسی را در اسناد رسمی تشویق کردند،نسخه بلعمی تاریخ طبری را به عنوان منبع اصلی تاریخ عمومی خویش پذیرفتند (چنانکه نسخه ها و اقتباسات متعدّدی از این اثر به ترکی ترجمه شد[28])،و در بیان پیشینه خود به جای تاکید بر جنبه های «تورانی» افسانه ملّی ایرانی بر ابعاد «ایرانی» آن تاکید کردند.بدین ترتیب می بینیم که زمامداران سلسله های سلجوقی واتابگان آنها پس از یک یا دو نسل علاوه بر اسامی ترکی سنّتی خود مانند ارسلان، سنجر،وطغرل اسامی قهرمانان ایرانی مانند کی کاووس ،کی قباد،پهلوان، بهرام، و هزارسپ را نیز بر خود داشتند؛و این نامهای ایرانی برای شاخه ای از سلاجقه که در قونیه در روم بنیان نهاده شد به صورت نامهایی معیار در آمدند.
بنابراین در دوره غزنویان استفاده روزافزون از زبان فارسی درنوشته های تاریخی آغاز شد، و طی قرن پنجم/یازدهم بتدریج زبان عربی در دیوان غزنویان از گردونه خارج شد. [29]
استفاده مستمر اولیّه از زبان عربی به صورت متکلّف ودشوار ، به شکل تاریخ ابو نصر عُتبی در باره دلاوریها و فتوحات نمایان سلطان محمود بزرگ و پدرش سبکتگین با عنوان التاریخ الیمینی جای خود را به خاطرات فارسی، یا همان مجلّدات، ابوالفضل بیهقی (متوفّی به سال470/1077)داد که از بخشهای به جا مانده از آن می توان حوادث روز به روز و حتّی ساعت به ساعت در دربار غزنویان را بازسازی کرد. کتاب دیگر معاصر آن یعنی تاریخ فراگیر و روشن زین الاخبار نوشته گردیزی (نوشته شده در دهه 440/1050) نیز به دلیل اینکه اوّلین اثر تاریخ نویسی است که فصولی از خود را مشخّصا به خاستگاههای استپی قبایل مختلف ترک در آسیای مرکزی و سیبری اختصاص داده است،حایز اهمیّت می باشد.[30]با توجّه به سلطه یافتن بردگان ترک ورهبران قبایل آنها و قرار گرفتن بخش وسیعی از سرزمین اسلامی تحت سلطه ترکان به نظر می رسد دیگر لازم نبود شخص عضو یکی از ملّتهایی که در تمدّن بشری ایفای نقش کرده اند(به عنوان مثال مصری، یونانی ، هندی یا چینی)باشد تا مورد توجّه نویسندگان تاریخ جهان قرار گیرد.از نشانه های دیگر آن زمان ، از قرن پنجم/یازدهم به بعد، ظهور ترجمه هایی فارسی از آثاری بود که در اصل به زبان عربی نوشته شده بودند.بیرونی (که باید او را به دلیل دانستن زبانهای خوارزمی،فارسی جدید، و عربی سه زبانه دانست) تقریبا تمامی مطالب خود را به زبان عربی ، زبانی که در آن زمان زبان علم محسوب می شد،می نوشت و او در کتاب دارو شناسی خود با عنوان کتاب الصیدله علیه هر گونه تلاشی برای استفاده از زبان فارسی غیر دقیق و عاری از غنای علمی، برای مقاصد علمی موضع گیری می کند.امّا اثر وی در باب نجوم، یعنی کتاب التفهیم لاوایل صناعه التنجیم در همان اوایل و در قرن تالیف خود، اگرچه نه توسّط شخص بیرونی، به زبان فارسی بازگردانده شد.[31] در اوایل قرن هفتم/ سیزدهم کتاب التاریخ الیمینی عُتبی ،که به خاطر سبک خیره کننده امّا غیر فراگیر خویش که تنها قابل استفاده برای کسانی بود که دانش بالایی از زبان عربی داشتند،شهرت یافته بود اندکی پس از سال 602/1206-1205 توسط ابوشرف جورباذقانی به فارسی روان و قابل فهم برگردانده شد؛ و بعدا نویسندگانی مانند رشید الدین از این نسخه استفاده کردند و نه نسخه عربی آن؛و حتّی یک قطعه تاریخ نگاری عربی مانند بخش دوّم وکاملا تاریخی کتاب الفخر ابن الطقطقی (نوشته شده به سال 70/1302) طی یک نسل از زمان نگارش خود برای اتابگان لرستان به فارسی برگردانده شد.[32]
تا بدینجا به مبحث تاریخ نویسی در مقیاس کلّی ،یعنی تاریخ عمومی سلسله ها و زمامدارانی که قدرتشان در تمامی مناطق و سرزمینهای ایران گسترش یافته بود پرداختیم،که می توان آن را تاریخ کلان نامید.امّا در کنار این شیوه از تاریخ نویسی در ایران دوره میانه سبک دیگری از تاریخ نویسی در سطح محلّی شکوفا شد که میتوان آن را تاریخ خُرد نام نهاد.این شیوه تاریخ نویسی در دیگر نقاط جهان اسلامی آن زمان ناشناخته نبود:طبعی است که این امر در مورد حرمین [شریفین] ،ومراکز معنوی جهان اسلام، مشخصا برای شهرهای سوریه مانند دمشق وحلب شناخته شده بود،[33]اگرچه در تمامی این مواردمعمولا ازرویکرد زندگینامه نویسی استفاده می شد،یعنی به زندگی دولتمردان برجسته،علما،وادیبان آن اماکن پرداخته می شد.امّا شاید شاخص ترین تجلّی این سبک درایران انعکاس شورونشاط زندگی شهری بودکه در راس آن مطالب مربوط به مناطق شرقی ایران قرار اشت که مرکز علمای سنّی ارتدکس بود،گروههایی از سادات علوی نیزدر مکانهایی معیّن ازآن سکونت داشتند،و احساسات مثبت اسلامی و نیز عملگرایی به واسطه نزدیکی به مرزهای شمال شرق و شرق دارالکفر ایجاد می شد،و غازیان ومتوّعان غلیه آن به جانفشانی می پرداختند.[34]
این تاریخهای محلّی از یک سو در بر دارنده تاریخ ایالات ومناطق ، مانند خراسان(که پیش از این در ارتباط با آثار گمشده سلّامی از آن یاد شد) و سیستان هستند،و از سوی دیگر تاریخ شهر های کوچک و بزرگ را در بر می گیرند.در مورد برخی از شهرها مانند نیشاپور در خراسان تاریخ شهر را به قلم سه یا چهار نویسنده در اختیار داریم.اغلب این تاریخ اوّلیه محلّی یک یا دو قرن بعد توسط نویسنده ای ناشناس یا به زحمت شناخته شده استمرار یافته است ،چنانکه در مورد تاریخ بخارا، نیشاپور و سیستان چنین است.این کتابها پیوسته دربردارنده مطالبی در باب مناقب وفضایل آن شهرها ،غلّات خاص ،صنایع و محصولات آن مناطق وامثال این مطالب بودندومطالبی در باب اشخاص برجسته آن دیار مانند عالمان و ادیبان ارایه می کردند.گاه اطلاعات ارایه شده تقریبا به طور کامل زندگینامه بود به گونه ای که به رغم وجود آثار متعدّد در باب علمای نیشاپور، ما کمتر از آن چیزی که انتظار داریم در باره نقش آنها طی حوادث سیاسی ونظامی تاثیرگذار بر شهر به دست می آوریم.با وجود این ،در مواردی دیگر اطلاعات بسیار زیادی در خصوص حوادثی این چنین وجود دارد:چه چهره های سرشناسی در آنجا اقامت گزیده یا از انجا گذشتند،ظهور ارتشها،بلایای طبیعی مانند زلزله،طاعون، قحطی و مانند اینها. بدین ترتیب تاریخ منطقه سیستان به زبان فارسی که توسط نویسنده ای ناشناس در دوره سلجوقیان نگارش یافته است عمدتا بر روایت اتّفاقات سیاسی و دودمانی تمرکز دارد، و در عین حال تاریخ ویژه افتخار آمیز ترین سلسله زمامداران محلّی ،یعنی صفّاریان است.فضای کلّی این اثر آکنده از وطن پرستی محلّی سگزی است، وخاندان یعقوب وعمرو بن لیث را مدافعان منافع آن ایالت معرّفی میکند ، این در حالی است که منابع سنّی متمایل به دربار که در باب تاریخ ایران نگارش یافته اند، صفّاریان را به عنوان جماعتی ماجراجو از طبقات پست و راهزنانی که آشکارا خلفای عبّاسی را به چالش کشیدند وبه آنها اهانت وبی احترامی کردند ، محکوم می کنند.[35]تاریخ فارس به زبان فارسی نوشته ابن البلخی (در اوایل قرن ششم/دوازدهم) نیز به همین ترتیب در بررسی تفصیلی موقعیت جغرافیایی وتاریخ این ایالت،به بیان نگرشهای محلّی می پردازد،حال آنکه تاریخ کرمان نوشته محمّد بن ابراهیم تاریخ خاصّی است که به شاخه امیران سلجوق که در قرون پنجم/یازدهم و ششم/دوازدهم ،بیش از یک قرن، بر کرمان حکم می راندند می پردازد،واوّلین کتاب از مجموعه تاریخهای قابل ملاحظه و پر محتوایی است دردوره های بعددرباره کرمان و یزد نوشته شدند.چندین تاریخ منطقه ای در باره منطقۀ به لحاظ سیاسی وجغرافیایی متمایز خزر به رشته تحریر در آمد که دشتهای ساحلی و کوهستانهای داخلی را در بر می گرفت،و این سنّت تاریخ نگارانه تا قرن یازدهم/هفدهم ادامه یافت ونویسندگانی مانند مورّخ قرن ششم/دوازدهم ، ابن اسفندیار و تاریخدان قرن نهم/پانزدهم، ظاهرالدین مرعشی کتابهایی در باب طبرستان- مازندران، گرگان ودیلم به رشته تحریر در آوردند؛تمامی این آثار غنی وپرمحتوا بنیانی را برای مطالعات مفصّل بعدی در باب تاریخ منطقه خزر فراهم آوردند که با محقّق روسی برنارد دورن(Bernhard Dorn) در اواسط قرن نوزدهم آغاز شد و با اچ. ال. رابینو دی بورگوماله (H.L.Rabino di Borgomale)در نیمه دوّم قرن حاضر(بیستم) استمرار یافت.
علاوه بر این تاریخهای محلّی ومنطقه ای ،چنانکه پیش از این در باره نیشاپور و بخارا ذکر شد تاریخهایی در باره شهرها نیز وجود داشت. مجموعه غنی زندگینامه های موجود در تاریخ های نیشاپور،که عمدتا به زبان عربی بودندوکتاب تاریخ نیشابور نوشته الحاکم ابن البیّع(متوفّی به سال405/1014) نقطه آغاز آن است-کتابی که خود گم شد ولی طی سه قرن بعد یا بیشتر خلاصه هایی از آن به دست امد و استمرار یافت[36]- و این کتاب ریشار بولیه (Richard Bulliett) را قادر ساخت که تصویر بسیار مفصّلی از تاریخ اجتماعی و دینی خانواده های سرشناس آن شهر طی دوره سامانیان،غزنویان وسلجوقیان ارایه دهد[37]اگرچه برای نوشتن تاریخ سیاسی ونظامی آن منطقه می بایست تاریخهای عمومی شرق ایران وخاندانهای حاکم بر آنجا کنار هم نهاده می شد.ظاهر الدین ابن فُندُق (متوفّی به سال 565/1170)نیز تاریخی محلّی در باره یکی از شهرهای متوسّط نزدیک به نیشاپور ،یعنی بیهق نوشت که محتویات آن بعدا در کتاب الیمینی عُتبی به زبان عربی استمرار یافت.تاریخ وی در باره زادگاهش، سبزوار مدرن، زندگینامه هایی مانند سکونت یافتن خانواده های سرشناس عرب از جمله چند خانواده از سادات در سبزوار، واطلاعاتی در باره نقش این شهر در تاریخ عمومی خراسان در دوره های سامانیان،غزنویان، وسلجوقیان را به هم پیوند می دهد.[38]تاریخهای دیگری نیز در باره شهرهای دیگر وجود دارند، از جمله در باره بخارا که ابتدا در اواخر قرن چهارم/دهم توسّط محمّد نرشخی برای یکی از امیران سامانی و به زبان عربی نوشته شد و ما اکنون از طریق خلاصه ای از آن که دو قرن بعد به زبان فارسی نوشته شد با آن آشنا هستیم؛تاریخ دیگر در باره قم است که توسّط حسن قمّی نوشته شده، و تنها ترجمه ای فارسی از آن متن اصلی عربی (که مشخّصا در سال 378/89-988 ترجمه شده است) باقی مانده است؛ یک کتاب نیز در باره محاسن اصفهان توسّط مافرّخی در سال 421/1030 نوشته شده است که متن اصلی آن به زبان عربی است و بعدا به فارسی ترجمه و وسعت داده شد؛کتابی در باب شیراز نیز توسّط ابن زرکوب شیرازی نوشته شد که در سال 744/44-1343 نوشتن آن به پایان رسید؛معین الدین اصفهانی زمچی در سال 897/92-1491 کتابی به زبان فارسی در باب هرات نوشت؛شیخ الاسلام صفی الدین بلخی نیز در قرن ششم/دوازدهم کتابی به زبان عربی در باره فضایل بلخ نوشت که ما آن را اکنونتنها از طریق نسخه فارسی اش می شناسیم؛ وکتابهای دیگری از این قبیل نیز در باره شهرها نوشته شده است که در این مجال نمی گنجد.لازم به ذکر است که بسیاری از این تاریخهای اولیّه اتدا به زبان عربی نوشته شده و سپس احتمالا برای کسب مخاطبانی بیش از حلقه محدود عربی دانان به فارسی ترجمه یا تلخیص شدند، وجالب اینجاست که معمولا آن نسخه ترجمه شده تا به امروز برجا مانده است.
تاریخ نگاری ایرانی در دوره سلجوقیان وخوارزمشاهیان که در تماس با ذهنیت ونیازهای زمامداران ترک آن سرزمین جهت جدیدی یافته بود،با حمله ناگهانی نژادی بی تمدّن تر و بربرتر از ترکان – که به تدریج در سرزمینهای اسلامی پراکنده می شدند و به دین اسلام در می آمدند- یعنی مغولان، انگیزه ای دوباره یافت.هنگامی که این قدرت جدید در در نیمه شرقی جهان اسلام استقرار یافت ودر حالی که هنوز ویرانه های شهرهای اسلامی که به دست مغولان ویران شده بود و تاثیرات مخرّب بلند مدّت یورش آنها بر زندگی اجتماعی واقتصادی مردم قابل مشاهده بود ، درباریان ووقایع نگاران مغول وظیفه یافتند از خاستگاه مغولان ودستاوردهای آنها را با شکوه وعظمت یاد کنند.خدا می داند که عطا ملک جوینی(متوفّی به سال 681/1283) به هنگام نوشتن تاریخ جهان گشای خود برای ویران گر بغداد ، هلاگو چقدر احساس ناسازی وبیهودگی می کرد.وی به عنوان مسلمانی که در سنّت فرهنگی ایرانی – اسلامی پرورش یافته بود،نمی توانست از خشونت مغولان وحشی چیزی جز نفرت در دل داشته باشد،امّا می بایست توجیهاتی برای حوادث پیش آمده پیدا میکرد واین توجیه بدین صورت بود که می بایست مغولان را به عنوان ابزار اراده الهی به تصویر می کشید، که به خاطر نافرمانی مسلمانان از قوانین الهی وانحراف بخشی از آنها، یعنی اسماعیلیه، بر آنها سلطه یافته اند.حتّی ویرانی وکشتاری که به بار آوردند می بایست جامه نعمت و برکت به تن می پوشید، بدین صورت که در اثر این کشتارها بسیاری از مسلمانان افسر شهادت بر سر نهادند.جوینی در نوشتن تاریخ خود از نثر فارسی متکلّف وکسالت آوری استفاده کرد که با سادگی نگارش پیشینیانش تفاوت داشت، و در این نگارش از نثر مرسوم دیوانی با تمام ادوات لفّاظانه اش مدد گرفت وآن را وارد تاریخ نگاری فارسی کرد، وبدین ترتیب بر این سبک نوشتن قرنها پس از خود تاثیرگذار شد تا تاریخ عرصه ای منحصر به علماوکتّاب باشد ،و بیش از آنکه ابزاری برای انتقال اطّلاعات قابل فهم باشد به علمی بدل شود که به خاطر سبک نگارشش مورد تحسین قرار گیرد و ذایقه ها را شیرین سازد.[39]
معاصر جوانتر او، رشید الدین فضل الله (متوفِّی به سال 718/1318)که همانند وی ،البته در کسوت وزارت، در خدمت خانهای مغول بود،تنها کسی بود که در آن دوران به سبک پیشینیان روی آورد وتاریخ خود، جامع التواریخ را به زبانی ساده نوشت که می توان آن را با تاریخ طبری چهار قرن پیش از آن مقایسه کرد.رشید الدین در این کتاب که برای ایلخان اولجایتو نوشته است به نوشتن تاریخی کمر همّت می بندد که تمامی مردم اوراسیا را که مغولان با آنها در ارتباط بودند در بر گیرد. پیش از آن تاریخدانان مسلمان چنین گروههای متنوّعی از چینیان وهندیان را در یک مجموعه مطالعه کرده بودند، ولی هیچکدام از آنها به پیچیدگی وعمق موجود در آن بخش مربوط از کتاب رشید الدین نبود.امّا بخشهای مربوط به فرانکها وپاپها در این کتاب به موضوعاتی کاملا بدیع می پردازند ، وبدین ترتیب تاریخ وی را به صورت اوّلین تاریخ عمومی جهان قدیم( به استثنای صحرای آفریقا)به قلم یک نویسنده مسلمان در می آورند.[40]
بدین ترتیب دستاورد رشیدالدین در جامع التّواریخ نقطه اوج تاریخ نگاری را نه تنها در ایران دوره میانه، بلکه در کلّ دوران ما قبل مدرن رقم میزند.سنّت ایرانی باافزودن جهان بینی خود به سنّت عربی- اسلامی،آن راگسترش بخشید. جهان بینی ایرانی جهان بینی ای بود که دیدگاه ارتدوکس اسلامی دارالسلام را به عنوان هسته مرکزی تمدّن بشری وپیامبر اسلام را به عنوان چراغ راهنما ونجات بخش انسانها پذیرفت ،وهمچنین شاید به دلیل بسط وگسترش خود در میان نژادهایی مانند ترکها ومغولها توانست مشارکت و سهیم شدن دیگر نژادها و دیگر عصرها را در تجربه و دانش بشری پذیرا شود ؛ومن معتقدم که سرّ این که ایرانیان تا بدین حدّ در کلیو (الهه شعر و تاریخ)[41]سهیمند در همین ویژگی نهفته است.
پی نوشت ها:
[2]رجوع شود به:
G.E.von Grunebaum,"Firdausi s Concept of History" in his Islam :Essays in the Nature and Growth of a Cultural Tradition(
[3] Ehsan Yarshater,"Iranian National History",in The
[4]Richard N. Frye,The Golden Age of Persia: The Arabs in the East (
[5]در باب این تاریخ نویسی ها به عنوان منابعی برای تاریخ دوره ساسانی رجوع شود به:
Arthur Christensen, L'Iran sous les Sassanides,2nd ed.(
[6]رجوع شود به:
Yarshater,"Iranian National History",pp.359-61.
[7] Frye,The Heritage of
J.P. de Menasca," Zeroastrian Pahlavi Writings" in The Cambridge History of Iran,III,pp.1187-88. [8]
[9] Yarshater, "Iranian National History",pp.476-7.
[10] Franz Rosenthal, A History of Muslim Historiography, 2nd revised ed.(Leiden1968),pp.18-24;A.A.Duri,The Rise of Historical Writing Among the Arabs ,ed. and tr. Lawrence I. Conrad (
[11] Rosenthal, History; pp.76ff.;Duri,136ff.;cf.Bertold Spuler, "The Evolution of Persian Historiography", in Historians of the Middle East, ed. Bernard Lewis and P.M. Holt (London,1962),pp.126-27.
[13]C.E. Bosworth ,"The Tahirids and Arabic Culture", Journal of Semitic Studies,14 (1969),pp.49-50; C.E. Bosworth ,"The Heritage of Rulership in Early Islamic Iran", Iran, Journal of the British Institute of Persian Studies,11(1973),pp.53-56.
[14]رجوع شود به:
Elton L. Daniel, "Manuscripts and Editions of Bal'ami's Tarjamah-I Tarikh-I Tabari Tabari",Journal of the Royal Asiatic Society (1990),pp.282-87.
[17]Rosenthal, History,p.70; Yarshater, in The Cambridge History of Iran III,p.360; Franz Rosenthal,The History of Al-Tabari.I General Introduction and From the Creation to the Flood (
Annales ques scripsit Abu Djafar…at-Tabari, ed.M. J.de Goeje et al.,(15 vols.,
II,1602-3,III,50,65.
,ed Bosworth et al., art."al-Mas'udi" Rosenthal, History,pp.135-36; Encyclopaedia of Islam, new ed. [19]
(Ch.Pellat); and, in general Ahmad Shboul, Al-Mas'udi and his World, a Muaslim Humanist and his Interest in Non- Muslims (
[20]رجوع شود به:
Encyclopaedia of Islam, new ed., art. "al-Mutahhar b. Tahir al- Makdisi" (Ch.Pellat).
[21] Rosenthal, History,pp.136-37;Yarshater,"Iranian National History",p.362.
[23]چنانکه مادلانگ در مقاله زیر آن را مورد تاکید قرار داده است:
[24]این افراد هلال بن محسّن و فرزندش غرس النعمه بودند .رجوع شود به:
C.E. Bosworth, "Ghars al-Nima b.Hhlal al-Sabi"s Kitab al-Hafawat al-Nadira and Buyid History" ,in Felix Arabicus Luminosus Britannicus: Essays in Honor of Professor A.F.L. Beeston's Eightieth Birthday (
[25]Rosenthal,History,pp.141-42.
[26]رجوع شود به:
Encyclopaedia Iranica , art."Biruni";George Saliba, "Al-Biruni and the Sciences of his Time",in The
[27]رجوع شود به:
C. A. Storey, Persian Literature,a Bio-Bibliographical Survey (London, 1927-90).I,254 -56 ; C. E. Bosworth , EIr,art. "Anushervan Kashani".
[28] رجوع شود به:
F.Babinger, Die Geschichtsschreiber der Osmanen und ihre Werke (Leipzi g, 1927), pp. 66 -67,410.
[29]احمدابن حسن میمندی ، وزیر سلطان محمود می کوشید زبان عربی را در دستگاه دیوانی غزنویان احیا کند.امّا وی آشکارا بر خلاف جریان شنا می کرد، و حتّی می بینیم که در پایان همان قرن سلاطین در کتیبه های یادبود از فارسی استفاده می کردند. رجوع شود به:
Barthold, Turkestan down to the Mongol Invasion,p.291;C.E. Bosworth, "Early Sources for the History of the First Four Ghaznavid Sultans", Islamic Quarterly,7 (1965),p.14;Alessio Bombaci, The Kufic Inscription in Persian verses in the Court of the Royal Palace of Ma'ud III at Ghazni, ISMEO Reports and Memoirs, Rome,1966).
[30]رجوع شود به:
Bosworth, "Early Sources for the History of the First Four Ghaznavid Sultans",pp.5-14.
[32]رجوع شود به:
Edward G. Browne, "The Tajabibu's-Salaf, a Persian Version of the Arabic Kitabu'l-Fakhri", in JRAS, Centenary Supplement Volume (1924), pp.145-54.
[33]در مورد این شهرها می توان به آثار برجسته ابن عساکر و ابن العدیم اشاره کرد.
[34رجوع شود به:
C.E.Bosworth, The Ghaznavids, Their Empire in
[35]C.E. Bosworth , "The Tahirids and Saffarids ",in The
[36]رجوع شود به:
Richard N. Frye, "City Chronicles of Central Asia and Khurasan: The Tarix-I Nishapur",in 60.dogum yili munasebetiyle Zeki Velidi Togan'a armagan:Symbola in honorem Z.V. Togan (Istanbul,1950-55),pp.405-20.
[37] R.W. Bulliett, The Particians of Nishapur:A Study in Medieval Islamic Social History (
[38] رجوع شود به:
Qari Sayyid Kalimullah Husaini,"The Life and Works of Zahiru' d-Din al-Bayhaqi, the Author of the Tarikh-i-Bayhaq", Islamic Culture,28 (1954),pp.197-318.
[39]رجوع شود به:
D. O. Morgan, "Persian Historians and the Mongols", in D. O. Morgan , ed.,Medieval Historical Writing in the Christian and Islamic Worlds (
[40]رجوع شود به:
Morgan, "Persian History and the Mongols",pp.119-21; Morgan, The Mongols, pp.18-21.
[41]کلیو(mose Clio) : الهه شعر و تاریخ در یونان باستان. این الهه هم به مانند دیگر الهه ها دختر زیوس و منموسین است و به اعلام کننده یا شهرت بخش(proclaimer) نیز معروف است.م.
محمّد ارکون: زندگی، آثار و دیدگاهها
محمّد ارکون تحصیلات ابتدایی خود را در توریرت میمون آغاز کرد ودوره راهنمایی ودبیرستان را در اوران گذراند وآموزش عالی را در دانشکدۀ زبانشناسی در دانشگاه الجزیره و سپس در سوربون در پاریس پی گرفت. وی از آن پس در دانشکدۀ زبانشناسی دانشگاه استراسبورگ(1959-1956) و مدرسۀ ولتر در پاریس (1961-1959) به تدریس پرداخت، در دانشگاه سوربن سمت استادیاری یافت(1969-1961)، در دانشگاه لیون دو به سمت دانشیاری دست یافت(1972-1969)و در دانشگاه پاریس هشت ، پاریس سه، ودانشگاه جدید سوربن با مرتبۀ استادی به تدریس پرداخت (1992-1972). وی همچنین استاد مدعو دانشگاههای UCLA در لس آنجلس(1969) دانشگاه لوون لنو در بلژیک(1979-1977)، موسّسۀ اسقفی مطالعات عربی در رُم، دانشگاه پرینستون(1985)، دانشگاه تمپل در فیلادلفیا (90-1988) و دانشگاه آمستردام (1993-1991) بوده است. وی همچنین عضو ویزنشافت کالج در برلین و موسّسۀ مطالعات عالی پرینستون بوده و در کشورهای مختلف سخنرانی داشته است.
محمّد ارکون استاد تاریخ اندیشۀ اسلامی در سوربون (پاریس 3) و عضو هیات مدیرۀ موسّسۀ مطالعات اسلامی در لندن است و یکی از داوران جایزۀ آقاخان در حوزۀ معماری محسوب می شود.ایشان مدیر علمی مجلّۀ عربیکا نیز می باشد.
علاقۀ اوّلیۀ ارکون به تاریخ اندیشۀ اسلامی باعث به وجود آمدن اثر مهم وی در سال 1969 با عنوان رسالۀ اخلاق Traite d'ethique به زبان فرانسه شد که ترجمۀ کتاب تهذیب الاخلاق وتطهیر الاعراقِ ابن مسکویه رازی بود. از آن زمان تاکنون وی توجّه خود را به موضوعات معاصر معطوف داشته و مقالات متعدّد و کتابهای چندی ر باب موضوعات اسلام معاصر و مدرنیته به رشتۀ تحریر در آورده است. وی به عنوان یک مدرنیست و منتقد جهان معاصر به بازاندیشی در روابط میان اروپا، اسلام و جهان مدیترانه ای پرداخته است.
حلقه های فکری سنّتی در جهان اسلام چندان به دیدگاههای وی به دلیل سکولار بودن اقبال نشان نداده است، ولی در محافل پست مدرنیستی دیدگاههای وی به عنوان دیدگاههای پیشرو در جهان اسلام مورد قبول واقع شده است. وی به عنوان سردبیر عربیکا نقش قابل ملاحظه ای در هدایت مطالعات غربی در باب اسلام داشته است. وی نویسندۀ کتابهای متعدّدی به زبانهای عربی، انگلیسی و فرانسه در باب اسلام بوده است که از جملۀ آنها عبارتند از بازاندیشی اسلام (Rethinking Islam,Bouldr,Col, 1994) ، مهاجرت... (L'immigration: defies et richesses,Paris, 1998) ، و نااندیشیده در اندیشۀ اسلام معاصر (Unthought in Contemporary Islamic Thought, London, 2002) . مطالعات کوتاهتر وی نیز در بسیاری از مجلّات دانشگاهی انتشار یافته اند وآثار وی به زبانهای مختلف ترجمه شده است. وی به خاطر تلاش مادان العمر خود در حوزه مطالعات اسلامی به جایزۀ هفدهم جورجیو لوی دلا ویدا نائل شده است. پروفسور ارکون در سال 2001
آثار ارکون
الف)عربی
الفکر العربی، بیروت، عویدات 1979
الاسلام: اصاله و ممارسه، بیروت 1986
تاریخیه الفکر العربی الاسلامی، بیروت، مرکز الانماء القومی، 1986.
الفکر الاسلامی: قرائه علمیه، بیروت، مرکز الانماء القومی، 1987.
الاسلام: الاخلاق و السیاسه، بیروت، مرکز الانماء القومی، 1988.
الاسلام: نقد و اجتهاد، بیروت، دارالساقی، 1990.
العلمنه والدین، بیروت، دارالساقی، 1990.
من الاجتهاد الی النقد العقل الاسلامی، بیروت، دارالساقی، 1991.
من فیصل التفرقه الی فصل المقال: این هو الفکر الاسلامی المعاصر؟، بیروت، دارالساقی، 1993.
الاسلام، عروبه و الغرب: رهانات المعنی و ارادات الهیمنه، بیروت، دارالساقی، 1995.
نزعات الانسنه فی الفکر العربی، بیروت، دارالساقی، 1995.
قضایا فی نقد الفکر الدینی، بیروت، دارالطلیعه، 1998.
الفکر الاصولی و استحاله التاصیل، بیروت، دارالساقی، 1999.
معارک من اجل الانسنه فی السیاقات الاسلامیه، بیروت، دارالساقی، 2001.
من التفسیر الموروث الی تحلیل الکتاب الدینی، بیروت، دارالطلیعه، 2001.
ب)انگلیسی:
- Arab Thought, éd. S.Chand, New-Delhi 1988;
- Rethinking Islam : Common questions, Uncommon answers, today, Westview Press,
- The concept of Revelation: from Ahl al-Kitâb to the Societies of the Book-book,
- The Unthought in Contemporary Islamic Thought, London 2002.
ج)فرانسوی:
- Deux Epîtres de Miskawayh, édition critique, B.E.O, Damas, 1961 ;
- Aspects de la pensée islamique classique, IPN, Paris 1963;
- L'humanisme arabe au 4e/10e siècle, J.Vrin, 2°éd. 1982;
- Traité d'Ethique, Trad., introd., notes du Tahdhîb al-akhlâq de Miskawayh, 1e éd.1969; 2e éd.1988;
- Essais sur la pensée islamique, 1e éd. Maisonneuve & Larose, Paris 1973; 2e éd. 1984;
- La Pensée arabe, 1e éd. P.U.F., Paris 1975; 6e éd. 2002; Trad. en arabe, anglais, espagnol, suédois, italien ;
- L'islam, hier, demain, 2e éd. Buchet-Chastel, Paris 1982; trad. arabe, Beyrouth 1983;
- L'islam, religion et société, éd. Cerf, Paris 1982; version italienne, RAI 1980;
- Religion et laïcité: Une approche laïque de l'islam, L'Arbrelle, Centre Thomas More, 1989;
- Lectures du Coran, 1e éd. Paris 1982; 2e Aleef, Tunis 1991;
- Ouvertures sur l'islam, 1e éd. J. Grancher 1989;
- L’islam. Approche critique, Le livre du mois, Club du livre 2002
- Pour une critique de la Raison islamique, Paris 1984;
- L'islam, morale et politique, UNESCO-Desclée 1986;
- Combats pour l’Humanisme en contextes islamiques, Paris 2002
- The Unthought in Contemporary Islamic Thought, London 2002.
- De Manhattan à Bagdad: Au-delà du Bien et du Mal, Paris 2003
د)آلمانی:
- Islam in Discussie, 24 vragen over de islam, éd. Uitgeverij Contact, Amsterdam 1993;
- Islam & De Democratie; Een ontmoeting, en collaboration avec Frits Bolkestein, Uitgeverij Contact, Amsterdam 1994. -Plusieurs articles et interviews dans Revues et journaux néerlandai
ه) اندونزیایی:
- Nalar islami dan nalar modern: Berbagai Tantangan dan jalan Baru, trans. Johan H. Meuleman, INIS, Jakarta 1994.
- Berbagai Pembacaan Quran, trans. Johan H. Meuleman, INIS, Jakarta 1997, 256 p.
اندیشۀ ارکون:
ارکون از جمله متفکران برجسته ای است که به بررسی روشهای جدید در مطالعۀ اسلام پرداخته است. به دلیل علاقۀ خاص وی به روشهای ارائه شده توسّط زبانشناسی ساختاری، نشانه شناسی و منتقدین متون، وی را می توان در ردیف متفکران پست مدرنیست قرار داد. لئونارد بایندر یکی از تحلیلگران باریک بین اسلام ارکون را در این چارچوبِ اسرارآمیزنزدیک به هموطن الجزایری اش ژاک دریدا قرار داده است و معتقد است که وی به دریدا نزدیکتر از فوکو است.
سوال مهمّی که برای ارکون مطرح است این می باشد که آیا اسلام کنونی دربردارندۀ ابزار فرهنگی، آزادی، و چارچوب اجتماعی لازم هست که آن را بی نیاز از فلسفۀ مدرن گرداند. منظور از این چارچوبها و ابزار چیزهایی است که بدون آنها فلسفۀ مدرن به صورت امری غیر ممکن در می آید. ارکون در پاسخ به این سوال پیوسته بر تاریخی بودن معنا، حقیقت وخرد پای می فشارد.
آثار علمی ارکون همواره نشان دهندۀ رویکرد انسان گرایانۀ اوست. این مطلب را می توان از مطالعات اوّلیۀ وی از جمله در رسالۀ اخلاق وی که به مطالعه درباب اندیشه های ابن مسکویه می پردازد مشاهده کرد. بایندر در کتاب لیبرالیسم اسلامی خود ارکون را به عنوان منتقد واژه محوری عالمان اسلامی و عینیت گرایی و اثبات گرایی علوم غربی و شرق شناسی معرفی می کند.
بایندر معتقد است رهیافت ارکون به دلیل تمرکز بر اصول روش شناسانۀ عام به جای نقد رهیافتهای پست مدرن رقیب، بیش از آنکه گزینشی باشد التقاطی است. بدین معنا آثار ارکون آثاری اکتشافی و مقدّماتی برای رهیافت جدیدی در مطالعات اسلامی است. بنابراین می توان گفت که ارکون خود نظریه ای نسبیت گرا در باب حقیقت، خیر و خرد ارائه نمی دهد، بلکه صرفا مدّعی آن است که تمامی ادّعاهای مربوط به برخورداری از حقیقت مطلق را باید در معرض نقد فکری مبتنی بر پیش فرضهای ساختارگرایانه قرار دهیم.
ارکون معتقد است که در مطالعۀ اسلام و همچنین سایر ادیان باید از رویکردی بین رشته ای تبعیت کرد. ما بدین منظور نیازمند گروهی پویا از متفکّران، نویسندگان، هنرمندان، سیاستمداران، وتولید کنندگان اقتصادی هستیم که با توجّه به حوزه مطالعه و عمل خود برداشتی از اسلام مدرن ارائه دهند.ارکون اهدافی بسیار بلند پروازانه در سر دارد، زیرا به دنبال آن است که در این پروژه تاثیری همانند تاثیر رسالۀ شافعی و احیاءعلوم الدّین غزالی را بر جای گذارد.
به اعتقاد ارکون اگر ما مطالعات در هر دین را تنها به عالمان آن دین واگذاریم این خطر وجود دارد که دین به صورت ابزار ی برای مشروعیت بخشی به ارادۀ قدرت در آن جامعۀ دینی درآید. در اینجاست که سیاست ومعرفت شناسی با یکدیگر تلاقی پیدا می کنند: در مورد علمای اسلام این امکان وجود دارد که آنها با تحلیلهای نشانه شناسانه و متنی خود، که ارکون از آن با عنوان واژه محوری logocenterisme یاد می کند، می توانند حقیقت را در کنترل خود در آورند. ارکون رشتۀ سنّتی تاریخ را نیز مورد انتقاد قرار می دهد. وظیفۀ مورّخ در حوزۀ دین، فرهنگ و فلسفه از نظر ارکون اهمّیتی بیشتر و بنیادی تر از مطالعۀ موضوعات سیاسی، اقتصادی و راهبردی دارد. تاریخدان با مطالعات خود می تواند نشان دهد که چگونه گروههایی قومی-فرهنگی در اندازه های مختلف و با پویایی هایی خاص خود به کاوش در خزینۀ یکسانی از نمادها پرداختند و از طریق آن به خلق نظام باور و ناباوری پرداختند.[1]
آنچه که در علوم انسانی در حال اتّفاق افتادن است درست همانند آن چیزی است که الهیات ارتدوکس (سلفی) اسلامی انجام داده است: یعنی اسطوره زدایی از آگاهی دینی از طریق دستکاری ایدئولوژیک باورها و سنّتهای مردمی. تاریخدانان، فلاسفه، مردم شناسان، و نشانه شناسان از سهم اسطوره، نماد، نشانه و استعاره در معنا دادن به زندگی انسانی و دنیای اطراف آن غفلت ورزیده اند. ارکون برای این غفل واژه «نااندیشیده» را به کار می برد و منظور وی قلمروهایی است که ارتدوکسی فکری و دینی نگذاشته است پای تفکّر انسانی بدانجا برسید.
به اعتقاد ارکون درمان وچارۀ این مشکل اتّخاذ رویکرد واسازی گرایانۀ تاریخی historical deconstructionist approach است. وظیفۀ اصلی اندیشۀ اسلامی یا اندیشه در هر دین دیگری این است که فارغ از پیش فرضهای ضروری و ذاتی انگاشته شدۀ متافیزیک کلاسیک، با دیدگاه معرفت شناسانۀ جدیدی به ارزیابی ویژگی ها و ظرافت و پیچیدگی نظام آگاهی، اعم از تاریخی و اسطوره ای، بپردازند.[2]
ارکون بدین منظور پیشنهاد می دهد که ما از مرحله بندی متعارف تاریخ اسلام پا را فراتر بگذاریم، زیرا این مرحله بندی تحت تاثیر حوادث سیاسی شکل گرفته است. وی در عوض طرفدار معیار گسستها در چارچوبهای مفهومی است، و از نظر وی این معیار مناسبت بیشتری دارد زیرا به ساختار گفتمان می پردازد. معنای این مطلب این است که هرگاه به بازاندیشی در دین می پردازیم باید به خاطر داشته باشیم که ادیان شیوه های اسطوره ای، نمادین و آیینیِ بودن، اندیشیدن و دانستن هستند. بنابراین بدون تمایز دقیق قائل شدن میان بُعد اسطوره ایِ پیوند خورده با فرهنگهای شفاهی و کارکردهای ایدئولوژیک و رسمی دین نمی توان به بازاندیشی در باب سنّت دینی پرداخت.
نکتۀ دیگری که ارکون به بیان آن می پردازد این است که مفاهیم دقیق ارتدوکسی و سنّت در اندیشۀ سنّی اسلامی به صورت دقیق توضیح داده نشده است. ارتدوکسی به دو ارزش اشاره دارد. از نظر مومنان این مفاهیم مترادف اصالت است، حال آنکه تاریخدانان آن را به معنای استفادۀ ایدئولوژیک از دین می دانند. ارکون وظیفۀ پروژۀ خود را این می داند که ارتدوکسی را به عنوان یک تلاش مبارزه جویانه و ایدئولوژیک از ابزار مشروعیت بخشی دولت و از شیوۀ کشف امر مطلق متمایز سازد.
همین مطلب در مورد نگرش اسلام سنّتی در قبال سنّت نیز صدق می کند. این سخن ممکن است دور به نظر آید، امّا مقصود ارکون این است که شیعیان، اهل سنّت و خوارج جملگی سنّت خود را به مجموعه متونی اصیل فرو کاسته اند. وی در مقابل، پیشنهاد ابداع سنّت فراگیری را می دهد که به تمامی مجموعه ها تسرّی یابد ومورد استفادۀ تمامی جوامع اسلامی قرار گیرد. جالب است که ارکون معتقد است انقلاب اسلامی ایران کوشیده است چنین وظیفه ای را انجام دهد.
ارکون در مقالۀ« بازاندیشی اسلام امروز» این سوالات مهم را مطرح می سازد: (1) در پرتو درک زبان، جامعه و تاریخ معاصر مسلمان بودن چه معنایی دارد؟ (2) چگونه می توان با توجّه به آنچه قران از ما می خواهد به این سوال پاسخ داد؟ مقصود ارکون از نااندیشیده در اینجا آن چیزهایی است که اسلام سلفی در مورد آنها سازش ناپذیر است.[3] ارکون سپس به معرفی شش جریان اکتشافی تفکّر که پیش روی آگاهی اسلامی قرار دارد می پردازد که عبارتند از:
(1) نشانه شناسی زبان که نسبت به تجربۀ وحس دارای سبقت زمانی است؛
(2) تاریخی بودن، و این در حالی است که ما به مطلق خارج از جهان پدیداریِ وجود دنیوی و تاریخی خود دسترسی نداریم؛[4]
(3) ارکون به دنبال آن است که ریشۀ سنّت را با نگاهی مردم شناسانه مورد بررسی قرار دهد، بدین معنا که به بررسی آداب و رسوم، قوانین، آیینها، و نهادها که بخشی از هویت هر گروه قومی-زبانی هستند بپردازد. وی همچنین مفهوم تصوّر imaginaire را از مردم شناسی به عاریت می گیرد و مدّعی است از آنجایی که فرهنگ عقلگرا rationalist cultureجایگاه چندانی در جوامع مسلمان امروزی ندارد این مفهوم مناسبت بیشتری می یابد.[5]وی با دقّت نظر به ما هشدار می دهد که این مطلب به معنای فقدانِ خرد reason در این جوامع نیست، بلکه مخالف آن صادق است. مفهوم تصوّر این امکان را به ما می دهد که تعارضات موجود میان لوگوس(خرد کیهانی) logos و اسطوره (بینش قومی) mythos ، مفهوم و اسطوره، و مجاز و واقعیت را مرتفع سازیم و این موضوع مناسبت بسیاری با دو مفهوم باطن و ظاهر در اسلام دارد. تمامی این موارد خردپذیر هستند ولی الزاما عقلگرایانه محسوب نمی شوند.
(4) ایمان در درون یک گفتمان شکل می گیرد و ابراز می شود؛
(5) نظام سنّتی شریعت(اصول دین و اصول فقه) دیگر مناسبتی «معرفت شناسانه» با جهان امروزین ندارند[6]
(6) جستجو در باب معنای مطلق بستگی به این سوال رادیکال در بارۀ مناسبت و وجود معنای مطلق دارد. به بیان دیگر اگر ما معنا را بی معنا قلمداد کنیم، اسلام بی معنی خواهد شد. امّا ارکون در باب این سوال که چرا مردم معنا را بی معنا می دانند اشاره دارد که این امر به دلیل به کار بردن ازار نا مناسب برای شناخت است و راه حل را در استفاده از ابزار بهبود یاقته فکری برای درک بهتر رابطۀ میان معنا و واقعیت می داند. [7]
ارکون به هیچ عنوان متفکّری نسبیت گرا محسوب نمی شود که منکر وجود معنایی مطلق باشد. وی صریحا و قاطعانه ابراز می دارد که ما به هیچ عنوان حق نداریم منکر امکان وجود این معنا شویم. سوالی که مطرح است این است که چگونه می توان تمامی اندیشه ها را بر مبنای پیش فرض وجود این معنا بنیان نهاد. در اینجاست که ما با مسئولیت واقعی خرد انتقادی روبرو می شویم.
ما در آثار ارکون با دو نمونه و توضیح در این خصوص روبرو می شویم و این دو مثال با دو حادثه در تاریخ فکری اسلام همخوانی دارند: واقعیت وحی و شکست نهضت فلسفی. ارکون در مطالعات خود در باب قران اصرار دارد که مطلقا باید میان امّ الکتاب یعنی کلام قدیم و جامع خداوند، و حادثۀ تاریخی وحی به پیامبر اسلام(ص) – که با نمادگرایی زبانی، نحوی و نشانه شناسانه خاصی به حضرت محمّد رسانده می شد، تمایز قائل شد. این وحی های تاریخی اسامی مختلف یافته اند چنانکه به آنها الکتاب ، الذّکر، القران و الفرقان می گویند. ارکون نیز خود از اصطلاح قران و قصص القران استفاده می کند و برای قران مکتوب از اصطلاح مصحف استفاده می کند. به نظر وی تنها با استمداد از رشته های مختلف دانشگاهی است که می توان رابطۀ میان امّ الکتاب و مصحف را مشخّص ساخت.
ارکون در آثار خود به مقایسۀ اندیشه های غزالی و ابن رشد می پردازد و در این میان زوال نهضت فلسفی را به نمایش می گذارد. اهمیت این بحث نه به خاطر مقایسۀ میان این دو متفکّر و نشان دادن اینکه کدامیک از روشی درست و مناسب استفاده کرده اند، بلکه به خاطر برشمردن و شناسایی محدودیتهای شناختی و موانع معرفت شناسانه ای است که در راه اندیشۀ اسلامی وجود داشته است. این مطلب به ما امکان می دهد که پیامدهای گسست موجود میان اندیشۀ کلاسیک و مدرن اسلامی را بشناسیم.
ارکون دموکراسی را چالشی در مقابل اندیشۀ سنّتی اسلامی می داند. وی خود را متعلّق به دو جهان مدیترانه ای(تمدّنی شامل دنیای عرب، ایران و .. که متاثّر از روم، یونان ، ایران و اسلام بوده است) و جهان اروپایی می داند و معتقد است که ادّعاها و چالشهایی که اسلام در مقابل یهودیت و مسیحیت مطرح کرد ادّعاهایی ایدئولوژیک بود که پاسخی ایدئولوژیک نیز دریافت کرد. مقصود وی از ایدئولوژیک در اینجا فکری است که وی آن را از برخورد علمی متمایز می سازد و مشتمل بر جدلیاتی است که در دورۀ میانه بین یهودیان، مسیحیان و مسلمانان مطرح شد و ما اکنون می توانیم به خوانش و تفسیر آنها بپردازیم. این چالش طی این دورۀ داد و ستد جدلی وجود داشته است. نظامهای کلامی مسلمانان برای ردّ این ادّعاهای یهودیان و مسلمانان شکل گرفت و یهودیان و مسیحیان نیز نظام کلامی خاص خود را به وجود آوردند. ارکون معتقد است مسائل جهان امروز مدیترانه ای مانند مسالۀ فلسطین و مبارزات الجزایر جملگی استمرار آن چیزی هستند که در تاریخ گذشته جریان داشته است و ما باید با این نگاه به بازبینی و بازنویسی تاریخ کلامهای مختلف بپردازیم.
به اعتقاد ارکون نظامهای کلامیِ مورد استفادۀ این سه اجتماع دینی(مسلمان مسیحی و یهودی) هنوز هم نظامهایی فکری فرهنگی هستند که برای حمایت از باورهای موجود در این اجتماعات تعبیه شده اند. هر کدام از این نظامها به گونه ای طرّاحی شده اند که اصحاب اجتماعات دیگر را از حقیقتی که گمان می رود در آن اجتماع نهفته شده است مستثنی سازند، زیرا تعریف حقیقت در این اجتماعات الزاما و در ذات خود یهودی، مسیحی یا اسلامی است. قرنهاست که ما در درون این نظام کلامی و نیز نظام فلسفی شکل گرفته در اروپا تربیت شده ایم. اروپاییان در آموزش تاریخ فلسفه از یونان باستان آغاز می کنند و با پرشی از روی دورۀ میانه به اندیشمندانی مانند دکارت، اسپینوزا و لایبنیتس می رسند چنانکه گویی از قرن هفتم تا قرن سیزدهم هیچ اتّفاقی در فلسفه نیفتاده است. گهگاه از ابن رشد و ابن سینا سخن به میان می آید ولی این موارد در حاشیه قرار دارند. ارکون معتقد است که باید به بازاندیشی در تاریخ کلام و فلسفه پرداخته، موارد مغفول مانده را از نو کشف کنیم. نقطۀ آغازی که ارکون برای این بازاندیشی پیشنهاد می کند وارد شدن در فرایند ناآموختگی یا به بیانی دیگر در فرایند آموخته زدایی the process of un-learn است. بدین معنا که آموخته های خود را در باب الهیات، کلام، فلسفه، قوانین دینی، هویت خود و دیگران و سایر آموخته هایی که متضمّن حذف و انکار طرف مقابل بوده است مورد تردید قرار داده ذهن خود را از آنها پاک کنیم.[8]
پس از پاکسازی دهن از این آموخته هاست که می توانیم به بررسی رابطۀ اسلام و دموکراسی بپردازیم. ارکون به ما هشدار می دهد در این بازخوانی باید از گزینش اجتناب ورزیم. نباید تنها به آیاتی استناد ورزیم که مویّد دموکراسی یا منکر دموکراسی هستند.چرا که در این صورت ما هم به همان ورطۀ ایدئولوژیک پیشینیان فرو می افتیم و از تلاش علمی فاصله می گیریم.
برای دستیابی به دموکراسی، که ارکون به صورت پیش فرض آن را مطلوب قلمداد می کند، از نظر وی باید فرهنگ مناسب آن را فراهم آورد و این وظیفه بر دوش روشنفکران و موسّسات علمی-تحقیقاتی قرار دارد. مطالعۀ اسلام نیز باید با توجّه به موقعیت و منزلت شناختیِ قران Quran cognitive status صورت پذیرد. این موقعیت شناختی با نگاهی همه جانبه به قران حاصل می آید. در این نگاه لازم است علوم مختلف را شریک سازیم و از اینجاست که وی از یک رویکرد شناختی فراگیر با عنوان مردم شناسی دینی سخن می گوید[9]
ارکون سخن گفتن از تقابل یا سازش اسلام و دموکراسی را بی معنا می داند چون به اعتقاد وی این دو گانه دیدن و برابر نهادن اسلام و دموکراسی موضعی ایدئولوژیک محسوب می شود و ما با ورود به فرایند ناآموختگی دیگر این دوگانگی وتقابل را از میان بر می داریم و بدین ترتیب این سوال بی معنا می شود.
از نظر وی دین و دموکراسی به عنوان بدیلی برای دین هیچکدام پاسخی قطعی محسوب نمی شوند. ما می توانیم به پرسشگری در باب آنها بپردازیم و بدین ترتیب نوعی بحث شکل می گیرد. هنگامی که ما در مورد برخی سوالات مناسب با هم توافق کردیم می توانیم این فرایند را آغاز کنیم. این یک تمرینی جمعی است که نمی توانیم هیچکدام از اعضای جامعه را از آن مستثنی سازیم.
ارکون دموکراسی را فرایند و تمرینی در حال شدن و پروژه ای مربوط به آینده می داند و به ما یادآوری می کند که هنوز هم جوامعی هستند که از آن بی نصیبند. او به ما خاطر نشان می سازد که در اروپا نیز تنها از قرن هیجدهم اعلامیه حقوق بشر به وجود آمد و زنان فرانسوی تا سال 1945 از حق رای محروم بودند. این نکته ساده از نظر وی نشان دهندۀ کمال نایافتگی دموکراسی است. از این سخن وی می توان چنین برداشت کرد که دموکراسی در سطح نطری نیز نیازمند پیشرفت وکمال بیشتری است[10]
در مجموع می توان گفت که نگاه ارکون نگاهی انتقادی به دین و به طور کلّی شناخت کلاسیک و سنّتی است. در این نگاه همه چیز به محک آزمون می نشیند و آن چیزی که ارکون انتظار دارد از رویکرد علمی-انتقادی اش حاصل آید نوعی پالایش کامل است، پالایشی که تمامی داشته ها را از انسان خواستار رهایی از سنّت می گیرد و به شیوه ای همانند شک دکارتی آموخته های جدیدی را جایگزین آن می سازد. این سوال همچنان باقی است که اگر ما بدون پیش فرض و با اجتناب از گزینش گری که ارکون آن را تقبیح می کند به سراغ متن قرانی برویم، آیا واقعا به پذیرش دموکراسی نائل می شویم؟ و آیا ارکون خود گرفتار این گزینش و پیش داوری نیست؟
[1]برای آشنایی با دیدگاهای ارکون در باب تاریخی بودن ادیان و لزموممطالعۀ بین رشته ای در این باره رجوع شود به: محمّد ارکون، تاریخیه الفکر العربی الاسلامی، ترجمۀ هاشم صالح (بیروت: مرکز الانماء القومی،1998)
[2] همان، صص 47-17.
[3] Arkoun, Mohamed, “Rethinking Islam Today (1987). In: Charles Kurzman (ed.), Liberal Islam.
A Sourcebook.
[4] Ibid, p. 24
[5] Ibid, p. 25
[6] Ibid
[7] Ibid
[8]برای آشنایی بیشتر با این دیدگاه رجوع شود به: محمّد ارکون، الفکر الاسلامی: قرائه علمیّه، ترجمه هاشم صالح (بیروت: مرکز الانماء القومی، 1996).
[9] برای آشنایی با مفهوم مردم شناسی دینی از نظر ارکون رجوع شود به: ارکون، تاریخیه الفکر العربی الاسلامی، صص 63-51.
[10]بر گرفته از متن یک سخنرانی از ارکون با عنوان: ""Democracy: A Challenge to Islamic Thought
تاکنون چند بار تصمصم گرفتم وبلاگی را راه ندازی کنم و نوشته های شخصی خود را در آنمنتشر سازم که هر بار ناتمام ماند. امیدوارم که این بار بتوانم