
گرايش محتاطانه در مردم شناسي فرهنگي امريكايي وجوددارد كه عناصر برنامه پست مدرنيستي را با راديكاليسم سياسي تركيب سازند. اگر چه برخي با اصرار بر اينكه هيچ چيزي رابا اطمينان نميتوان دانست و مطمئناًمردم شناسان فاقد مرجعيتي مستقل هستند، مدعي شدهاند كه صداهاي اصل - و مرجّح - بومياي را ميتوان شناسايي كرد كه احساسات و آمال خالصانه مردم راتشكيل ميدهند.اين پيشفرض راه را بر چالشي آشكار ميگشايد: اگر اين مطلب صحيح باشد، در اين صورت تنها يك بومي ميتواند از بومي سخن بگويد. مردمشناس خارجي تنها يك مفسّر و واسطه خواهد بود. با قرار گرفتن مطالعات قومي در مركز برنامه مردمشناسانه، اين فرضها بايد به صورت اضطراري مورد پرسش قرار گيرند. اين امر نيازمند ارزيابي مجدّد ماهيّت و مقصود مردمشناسي است.
من از دیار کویرم ز دیر آتش و خاک
ز آب بادۀ گلگون رسیده تا افلاک
من از دیار کویری از آسمان لبریز
که ماه و مهر و ستاره اش نشسته بر فتراک
دلی ز کینه تهی دارم و همینم بس
ز خاک پاک کویرم، کویر بی پژواک
کویر تشنۀ باران، کویر تشنۀ یم
کز اشتیاق نمی کرده جامه را صد چاک
کویر صبر و قناعت، کویر بیم و امید
کویر بیم نرستن، کویر بیم هلاک
من از دیار کویرم، کویریِ تنها
مقیم وادی غربت، فتاده ام به مغاک
مهربانی تو از مردم چشمت پیداست
مردم چشم تو سربسته بگویم غوغاست
دل که سرگشتۀ وادی تولّوا ها بود
اینکش گوشۀ ابروی کمانت سکناست
صبح دولت که همی گوید و می جوید خلق
غمزۀ چشم تو و آن قمر بی همتاست
هر کسی دست طلب سوی کسی دارد باز
دست من باز بر آن طاق دو ابروی دوتاست
چشم تو دانه منم صید و دو ابروی تو دام
ای خوش آن صید ضعیفی که به دام عنقاست
گفتمش ناوک مژگان تو بر جانم خورد
گفت آن را که دل و دین برود اینش سزاست