مقاله من با عنوان مروری بر ایده های پست مدرنیستی و توسعه سیاسی را در
اینجا ببینید.
نوروز
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388
مقاله ای در باب نوروز از سایت ایرانیکا: برای خواندن مقاله به
این آدرس مراجعه کنید
یکی از سرمایه های ملتها آیینها و نمادهایی هستند که در طی تاریخ شکل گرفته اند و ملت یا ملتهایی بدانها پای بندند. یکی از بزرگترین آیینهایی که ملت ایران را به هم پیوند می دهد جشن باستانی نوروز است. نوروز از دیرباز توسط ایرانیان گرامی داشته شده و ایرانیان این روز بزرگ را جشن گرفته اند. گفته می شود نوروز روزی بوده است که جمشید پادشاه باستانی بر تخت سلطنت نشسته است. پادشاهان و حکومتهای بسیاری آمده و رفته اند ولی نوروز همچنان مانده است و ما نیز وظیفه داریم این عید با عظمت را برای آیندگان حفظ کنیم. قبلا در
مقاله ای به اهمیت این عید و جایگاه آن در افزایش همبستگی ملت ایران اشاره کرده بودم و نوشته بودم که کمبودی در برگزاری این آیین در ایران وجود دارد و آن هم محصور شدن آن در درون خانه هاست. چندی پیش خبر رسید که دولت ترکیه ادعا کرده است نوروز جشنی ترکی است. ما ایرانیان افتخار می کنیم که دیگران نیز این روز را جشن بگیرند و بدین ترتیب این آیین به سراسر جهان گسترش یابد و جشنی بین المللی شود. چرا که این آیین با انطباقی که با تحول در طبیعت دارد چنین ظرفیتی را داراست. ولی از دیگر ملتها خواهش می کنیم ضمن استفاده از این آیین به اصطلاح «کپی رایت» را نیز رعایت کنند!!
سخنی نیز با خودمان!
باید بدانیم که ما کوتاه آمده ایم که دیگران پا پیش نهاده اند و به خود جرات داده اند «نوروز» را که نام آن فریاد می زند ایرانی است آیینی در اصل ترکی بنامند. راستی چرا این آیین را در درون خانه ها محصور کرده ایم؟ باید ترتیبی اتخاذ شود تا همانند ایرانیان باستان مردم در این روز بزرگ به کوچه و خیابان و به دشت و صحرا بیایند و این شادی را هلهله کنند. اگر دیر بجنبیم نوروز هر روز کم رنگ تر خواهد شد و آیندگان ما را نخواهند بخشید. این نوروز که گذشت. امید آنکه سیزده بدر امسال و نوروز سال آینده باشکوهتر از همیشه برگزار شود.

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخههای شسته،باران خورده ، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمهی شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال زورگار
خوش به حال چشمهها و دشتها
خوش به حال لالهها و سبزهها
خوش به حال غنچههای نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامهی رنگین نمیپوشی به کام
بادهی رنگین نمینوشی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشهی غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ