
پیدایش نظریۀ هانتینگتون در تلاشهایی برای ابطال نظریه ای خام صورت گرفت که نوسازی های اقتصادی و اجتماعی را با ثبات سیاسی پیوند می داد و در دهه های 1950 و 1960 در محافل دولتی امریکا مطرح بود.[i] این نظریه از این ملاحظه آغاز می شود که دموکراسیهای باثبات ثروتمندترین، صنعتی ترین، شهری ترین، و تحصیلکرده ترین جوامع جهان هستند؛ جوامع سیاسی بی ثبات فقیرترین، کشاورزی ترین، روستایی ترین، و کم سوادترین جوامع هستند. این دیدگاه از این مطلب استنتاج می شود که برای فراهم آوردن شرایط اجتماعی و اقتصادی ای که آشکارا باعث حفظ دموکراسی در غرب شد، می توان با ترویج آنچه که به انحاء مختلف به عنوان «توسعۀ اقتصادی»،[ii] «رشد اقتصادی»،[iii] یا «نوسازی»،[iv] توصیف شده است دموکراسیهایی باثبات در کشورهای در حال توسعه به وجود آورد. بدین شیوه کشورهای در حال توسعه می توانستند از کمونیسم که، ادّعا می شد، در فقر و ناآگاهی رشد یافته و به موازات مسیر دموکراسی سبک امریکایی آغاز شده بود، نجات یابند. بدین ترتیب- بویژه طی دورۀ جنگ سرد- یکی از بخشهای اصلی سیاست خارجی امریکا ترویج نوسازی به عنوان «سدّی در مقابل کمونیسم بین الملل»[v] بود و مبالغ هنگفتی صرف کمک به کشورهای در حال توسعه ای شد که گمان می رفت در نقطۀ «جهش» صنعتی قرار دارند، تا بدین ترتیب توسعۀ اقتصادی آنها شتاب یابد و سپس آنها را به منزلت دموکراسیهای باثبات ارتقا بخشد.